X
تبلیغات
رایتل
جایی برای تنهایی
داستان عاشقانه. پند اموز . حکیمانه . خنده دار- عاطفی- شعر- قصار-حرف -
جمعه 15 اسفند‌ماه سال 1393 :: 01:18 ب.ظ ::  نویسنده : مهیار
زخم می کرد وهی نمک میزد
قلبم اتش گرفت و هی میسوخت
دست خودش نبود چنین باشد
ذاتش از اتیش بود و هی میسوخت

از بهشت چیزی نمیفهمید
گرچه برجش بهشتی بود

اهن پرست بود اما خب

پایه های برجش خشتی بود


مادرش خود شیطان بود

نطفه اش حرام شاید داشت
پدرش گرچه مرد خوبی بود
اما ان شب حرامی میکاشت


نطفه ای که بسته شد و
بچه ای که دختر شد
سرنوشتم همیشه بد بود و

روزگارم بد تر شد

وقت تولدش باباش
اشک میریخت از خنده
وقت تولدش مادر
به اصولی که نیست پا بنده


خون میمکید و هی بزرگ میشد
زالویی که نامش انسان بود
در حقیقت اسم ادم و دزدید
زالویی که خود شیطان بود



اسفند 93 مهیار

درباره وبلاگ


موهاش دریا بود دنیامو زیبا کرد فهمید دیوونم موهاشو کوتاه کرد...
نویسندگان
آمار وبلاگ
امکانات جانبی