X
تبلیغات
رایتل
جایی برای تنهایی
داستان عاشقانه. پند اموز . حکیمانه . خنده دار- عاطفی- شعر- قصار-حرف -
جمعه 23 آبان‌ماه سال 1393 :: 11:01 ب.ظ ::  نویسنده : مهیار

تو فکرم با تو ام اما
رو تختم جای تو بالشت
چه بیرحمانه بریدی تو
دلم رو با بی بی خشت

تمام دست من سر بود
به جز حکمی که تو کردی
بالای چوبه ی دارم
بکش چارپایه گر مردی

بزن تیر خلاصت رو
کنار دیرک افتادم
ببین کردی چیکار بامن
دیگه به پات افتادم



نشستم روبه روت
اما چشات و بستی و کوری
بزن اون کلید برق و
یعنی اینقد مغروری

بالای برج میلادم
نه فیلمی هست نه اوازی
دارم می پرم من پایین
تو بودی فکر چتر بازی

تو بودی فکر پرواز
منم تو فکر یک لونه
تو اوج باشیم کنار هم
اینو عقاب میدونه

اما لاشخور شدم یک روز
تموم پرهام و کندی
نوش جونت تمومم کن
من رو خاکم  تو رو بندی

دیگه دستم واست رو شد
دیگه این بازی و باختم
تو دست تو همش اس بود
منم شاها رو انداختم

برو گمشو نمیخوامت
یه حسرت مونده تو مغزم
هوا تو اوج چقد سرده
من از گنجشک هم میترسم

چقد شهر روشن اما
چشای تو هنوز و کوره
اینجور از تو جدا باشم
برای من خیلی زوره

بابام میگه که این دنیا
شبیه کشتی نوح
همه هستند تواین کشتی
ولی یک عده رو کوه

تو هم غرق میشی یک روزی
زیر پات دور تا دور اب
چشات و بستی و کوری
گمونم مغزتم خوابه

ساعت زنگ میزنه انگار
دیگه از خواب باید پاشم
تو خواب باید ببینم که
یه روزی با تو باباشم

تو خواب باید ببینم که
یه روزی جای بالشتی
ی کوه یخ جلوم دیدم
من میمیرم تو این کشتی

تو میری با خیال تخت
منم اینجا کنار تخت
تو خوابت رو با اون داری
منم افتاده ام رو تخت

هنوزم روی تختم من
سرم درد میکنه بازم
بعد تو کار من اینه
فقط قرص بالا میندازم


رو تختم من ولو میشم
بغل دستیم یه بالشته
شده همبستر خوابم
به جای اون بی بی خشته

                                                                      پاییز 92 مهیار


درباره وبلاگ


موهاش دریا بود دنیامو زیبا کرد فهمید دیوونم موهاشو کوتاه کرد...
نویسندگان
آمار وبلاگ
امکانات جانبی