X
تبلیغات
رایتل
جایی برای تنهایی
داستان عاشقانه. پند اموز . حکیمانه . خنده دار- عاطفی- شعر- قصار-حرف -
یکشنبه 18 آبان‌ماه سال 1393 :: 03:37 ب.ظ ::  نویسنده : مهیار

راه افتادم سمت ازادی
رفتم از جمهوری تا انقلاب
مردم دستفروشی دیدم
در حال فرو/ش کتاب

رفتم کنار سی/ نما بهمن
کنار مردم تماشاچی
فیلم روز ایران اباد است
با هنرمندی دزدهای سر پیچی

یکی داد میزد سم/بوسه
بیا پیراشکی داغ دارم
گدایی گفت به من کمک کنید
فقط سه هزار متر باغ دارم

جلوی پام کودکی نشست
با قلم و کتاب و دفتر و کیفش
گفت پول میخوام برای تحصیلم
باز کرد دفتر و نوشت تکالیفش

پسری با چند نفر رد شد
با سر و وضعی شبیه به کارتون ها
مرد خوش شانس من بودم
که دیدم برادران دالتون ها

زن و مرد جوانی هم بودند
دست در دست هم به گوشه ای تنها
زن نگاه می کرد به عابرین مرد
مرد نگاه می کرد به زن ها

اتوبوس می امد و می رفت
بی ارتی های شلوغه شلوغ
مردم از ولی/ عصر دور میشدند
اتوبوس ها در انقلاب بوق بوق

انقلاب مسیرش عوض شده بود
خط انحرافی توی لاین زرد
خط تجریش به کهریزک خون بود
امام بود با جنوب شهر هم درد

هرچه از امام دور میشدی
وضع مردم بهتر میشد
انقلاب و ازادی حاشیه بود
تراکم از بعد امام بهتر شد

توحید و انقلاب و ازادی
همگی توی لاین زردند
مولوی و خیام و سعدی
همینا بودن انقلاب کردند

فردوسی از همان اول
چشم به بیمه و ازادی دوخت
اخر کار به هدفش رسید
شاه/نامه هایش را مفت فروخت

هرکی خوب بود شهید شد
تا یک سری به تجریش برسند
عده ای بدون دادن بلیط
به خونه و ماشین و ریش برسند

شریعتی مرد اما شهید نشد
شد نقل حرفهای پیامکی
توی راه لبنان داشت میرفت
خورد زمین مرد  الکی

راه افتادم به سمت ازادی
رفتم از جمهوری به انقلاب
جای حرف زدن تو وایبر
میخوانم در مسیر من کتاب

در های دولت به رو همه باز است
اخر مسیر به سمت ازادیست
یه خانومه توی مترو اینو گفت
زن موجود قابل اعتمادی نیست

توی این مسیر باید
ایستگاهی به نام فرهنگ هم باشد
تا عده ای با زور سوار نشوند
شاید جای دیگران تنگ باشد

کلاهدوز نام یک ایستگاه نیست
کلاهدوز نام یک شهید مرده
دختری فکر کرده بود ایستگاست
که سگش رو بغل کرده

در مسیر ازادی بودن
معلوم است نبرد میخواهد
پیروزی مفت بدستمان نرسید
این انقلاب مرد میخواهد

مرد میخواهد که پول سینما رفتن
به دست کودکی فقیر برسد
بورسیه تحصیل فلانی خارج ازکشور
به دست خود امیر کبیر برسد

مرد میخواهد ولی مردها رفتن
خیلی ها نام ایستگاه شدن
ماندن و نرفتن و خوردند
خیلی ها رئیس دانشگاه شدن

راه افتادم به سمت ازادی
مترو بسته بود برگشتم
انقلاب سمبوسه ای خوردم
با بی ارتی ها برگشت


مهیار ابان 93

درباره وبلاگ


موهاش دریا بود دنیامو زیبا کرد فهمید دیوونم موهاشو کوتاه کرد...
نویسندگان
آمار وبلاگ
امکانات جانبی